ایلیاایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

ایلیا قند عسل طلای مامان

انتخاب اسم ایلیا

  از اینجا میگم که فردای زایمان از بیمارستان مرخص شدم بابای برات گوسفند بزرگی قربونی کردبعد چند روز فکر کنم روز پنجم بوددیدم صورت وچشمات زرد شده و بابای باعمه بزرگه بردنت دکترو ازمایش زردی دادی اخه مامانی بخیهاش درد میکرد نمی تونست باهات بیاد شب بابای جواب ازمایشتو گرفت به دکتر نشون داد دکتر هم گفت باید بستری بشه زردیت5/15 بود تا اومد خونه به مامانی گفت منم اشک تو چشمامم جمع شد گرییم گرفت با هزار مگافات حاضر شدیم و شبانه ساعت 9 رفتیم بیمارستان با خاله مامانی که بستریت کنیم دلم خیلی گرفته بود واسه تو پسر گلم..... رفتیم بیمارستان دوباره ازمایش شکر خدا گفتند از صبح تا الان کمتر شده یعنی 14شده ماهم زردی زیر 14 را بستری نمی کنیم برین فردا ...
3 خرداد 1391

خاطرات زایمان

 گل پسرم با اومدنش خونمون رابه شادی تبدیل کرد ازاینجا میگم که دو هفته به زایمانم دکترم از شهرمون منتقل شد به تهران اصلا به بیمارانش هیچی نگفت هفته اخر به مامانی گفت بیا تهران سزارین شو منم نگران وناراحت که برام توتهران مشکل هست خلاصه بابا به عمه فاطمه زنگ زد اخه عمه شماتو اتاق عمل کار میکنه تکنسین اتاق عمله اون هم با یه دکتر زنان صحبت کرد ومن هم یه نوبت روز چهار شنبه دوروز قبل از بدنیا امدنت رفتم پیشش همه ازمایشها وسونوگرافی هات را نگاه کرد و بهم گفت برای روزشنبه نوبت عمل سزارین داد اخه گفت نی نی کامله روز پنج شنبه هم بابای وعمه کارهای بیمارستانو انجام دادند وخودم هم رفتم آزمایش خون دادم امضا کردم قرار شد جمعه شب برم بستری شم تا صبح ساع...
2 خرداد 1391

خدایا شکرت هزار هزارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا که بچم سالمه

مامان جون اومدم برات بنویسم که خدا خیلی دوستم داشته تو فرشته نازو بهم هدیه داده بعداز بعد 18سال که داداشی بدنیا اومد ایلیا مامان هم در تاریخ 7/8/1390در بیمارستان باصورت زیبا از دل مامانی بیرون اومد حالا هم برای شمامی نویسم هم برای دوستان گلمم که به وبلاگ پسری میان سر بزنند اولین پسرمو خدا بهم در سال 73 داداسمشو امید گذاشتم بعد از اومدن گل پسرم تصمیم داشتم به هیچ عنوان  فرزند دیگه نیارم اخه خیلی برام سخت بود ودوست داشتم امیدم یکی یک دانه باشه چراغ خونه باشه تا سال 90در چنین روزی یعنی اول خرداد مامانی فهمید حامله هست (خودمونیم بابای خیلی بچه دوست داشت میگفت یه دونه خیلی کمه ولی مامانی موافق نبود مامان جونم خودت شرایط ومشکلاتم را میدون...
1 خرداد 1391